اینروزها کسی برای مردههایش ختم قران نمیگیرد - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 18:02
میگویم کاش شب که میشود بخوابم و دلهرهی فرارسیدنِ فردا و هولوهراس هرروزه و اینکه چه میشود و چه باید بکنم را نداشته باشم. میگویم جانم در آمد و جانِ بقیه را هم گرفتهام. میگویم کارنامهی عملم را
راه و روشِ سامورایی - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 18:02
گفتم چند شب قبل در حال برنامهریزی برای کشتن همکارهایم بودم. نه آنقدرها جدی، اما خب فکر میکردم که جعبهای شیرینی بخرم، خامهای، و آغشتهشان کنم به سمّی مهلک و آنوقت جعبه را بگیرم جلوی رویشان که یعن
سماعِ طبیعی - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 18:02
از راه رسیدم و خیال میکردم چهارشنبه است. ولو شدم روی رختخوابِ همیشه پهن که بعدش برخیزم و چیزی بخورم و ببینم دنیا دست کیست، اما بیهوش شدم. دنیا دنیا خواب دیدم و با صدای زر زرِ موتورِ همسایهی قشنگم از
بهسعی خیّام - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
چون عهده نمیشود کسی فردا راحالی خوشدار این دل پُر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ماهبسیار بتابد و نیابد ما را
طبیعیّات - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
قرص صبح را نخورده بودم. فراموشم شده بود و نشسته بودم روی صندلی، مقابل دکتر و انگشتهایم را گره زده بودم در هم تا مانع لرزش دستهایم شوم که همچنان میلرزید و دیده بودم که زیرچشمی نگاه میکند و خیره م
در بابِ آنتیهموروئید - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
شیشه با لایهای از بخار پوشیده شده بود. بیرون، چراغهای رنگ و وارنگ ماشینها انگار از پس مه دیده میشدند. چهار نفر بودیم و هر کدام کنجی از اتاقک سرد تاکسی را مال خود داشتیم. صحنهی غمانگیزی بود. یعنی بهدرد فیلم و سریال قزمیت ایرانی میخورد همچه موقعیتی. پیچ رادیو سکوت را شکست و مردی که میگفت: عارف داغ بهد...
اسطُرلابِ حق - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
قهوهای که ساعت پنج و شش عصر خورده بودم کاری کرده بود با من که دو ساعت تمام در تاریکی دراز کشیده بودم و جان میکندم تا پلکهایم روی هم قرار بیابند. اما دریغ. چراغ را روشن کردم و دکمهی رادیو را زدم. د
The Lacemaker - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
معمولا توجهی نمیکنم به نام فیلمهایی که میبینم. تلاش نمیکنم تا نامشان را بهخاطر بسپارم. راستش تلاش هم اگر کنم فایده ندارد. فراموشم میشود. پس دکمهی پِلِی را لمس میکنم و مینشینم بهتماشا. بعد، ف
آذر - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
ایستاده بودم در بالکن. از آنجا ماه معلوم نیست. ماه که چه عرض کنم، آسمان هم درستوحسابی معلوم نیست، چه ساختمانهای اطراف دید آدم را کور میکنند. خلاصه که بههمان یک کفدستی که معلوم بود زُل زدم. صدای
سنرجع خبّرنی العندلیب غداة التقینا على منحنى* - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
۱. نیمهشب موهایم را تراشیدم. از بیخ. حالا کلاه نقابدار زمستانیام روی سرم لق میزند. آنیکی را که تابستانیست سر میزنم و کلهام یخ میزند از سرما. تا کلاهفروشی دماوند هم رفتم اما دیدم نمیشود و حو
خیلی دور، خیلی نزدیک - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
تکیهگاهم چارچوبِ در بود و مَنظَرم باران و حوضچهای که در گودی کنارِ غرفه پدید آمده بود. گربهها هر کدام سوراخسمبهای جسته بودند برای خودشان. زیر شیروانی، زیر میزِ رها شده در کنج بازارچه، لای کارتنه
آدم گاهی دوست دارد احمق باشد - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 12:45
دیروز یکربع کمتر از ساعت سه رسیدم خانه. بخاری را روشن کردم و دستی به سر و روی اتاق کشیدم، حتّی عود هم روشن کردم. نشستم و با کتابها وَر رفتم و منتظر، که فهمیدم قرار نیست خبری بشود. پس قرص خواب خوردم و رفتم لابهلای باقالیها و تازه حالا بیدار شدهام.
اون از زمستون این از بهار - تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 23:04
صاحب اینوبلاگ خسته است از نوشتن. وسوسهی نوشتن، گیرم چرندوپرند، رهایش نمیکند. حرفها دارد، حرفها میزند با خودش، و برای اینکه دیوانه نشود مینویسد. دلزده و گاه متنفر است از نوشتن، از کلمهها، جملهها، اما اسیر همینهاست. بیآبرو شده بسکه نوشته است «این پُست آخر»، که بهعدد ما أحاط به عِلمک وبلاگ حذف کرده و د...
زندگی همینقدر کثافت است - تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 23:04
از هشت گذشته است. باید حالا پشت میزم باشم، در اداره. اما نشستهام در خانه و «بهارِ دلنشین» بنان را میشنوم. قهوه مینوشم و میان هر جرعه، خرپوخرپ ویفر میجوم. سیگارِ بهقول آن حضرت وبلاگنویس «متبرّکِ ملعون» هم که هست. خوابها دیدهام. دویدهام در خوابهای پیچدرپیچ. اشکها ریختهام، مویهها کردهام، با برادرم که چ...
شب - تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 23:04
مردی ایستاده فریاد میزد: «آدمی، آدمی، آدمی..، بهراستی که آدمیان بر سه گروهاند. بدبختها، بدبختترها، و بدبختترینها.» و رهگذرانِ خسته را یکایک خطاب کرده میپرسید: «تو، تو از کدامین گروهی؟» و من از روزنِ چشمهایش در انتهای یأسآلودِ جهان، درختِ خشکیدهای را دیدم که طنابی بر آن آونگ بود...*هزارشب گذشته است ا...
ثمنِ بخس - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 22:27
برچسب قیمت پشت کتاب را میکَنم. دور و برم را نگاه میکنم، کیف دم دستم است، برچسب را تاپی میچسبانم روی کیف، یکضرب. یعنی دستم را بالا میبرم و محکم میآورم پایین. انگار بخواهم بزنم توی سر کسی، چیزی. بعد با خودم میگویم آدمها هم همینجور برچسب میخورند، انگ میخورند. مثل امروز صبح که میشنیدم کسی به دیگری میگوی...
شنبه - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 22:27
با صدای زنگ موبایل بیدار شد. در خواب دیده بود که گوشیاش زنگ میخورد و لابهلای خرتوپرت و لباسها و کتابهای تلانبار شده را میگردد تا گوشی را پیدا کند. پیدا نکرده بود و بیدار شده بود و در تاریکروشنای صبح دست برده بود سمت صدا، سمت گوشی موبایل. شماره ناشناس بود و ضربان قلبش بالا رفته و نفسش بهشماره افتاده ...
ر ه ش - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 22:27
چهقدر گذشته از زمانی که یکروز کامل، بیستوچهار ساعت تمام کتاب خواندم؟ چرا یادم نیست؟ فراموشی گرفتهام؟ میدانم چند باری بوده اما چه بوده و کِی یادم نیست. چه همه چیز را از یاد بردهام؟ تاریخها و روزها و شبهای زندگیام، عمر رفتهام، پخشوپلا شدهاند روی هم. مشت مشت خاطره را انگار ریختهاند روی هم بیحسابوکتاب. ...
پنجشنبه شب، سی آذر - تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 21:10
ناهار خورده و نخورده لباس پوشیدم. مادر گفت کجا؟ با هول و هراس پرسید اینرا. گفتم میروم سری به خانه بزنم و برگردم. راه افتادم و در مسیر، در تمام طول راه، از خودم میپرسیدم کجا میروم؟ سری به خانه بزنم؟ گور پدر خانه اصلا. آمدم و نشستم روی نیمکت سرد و سخت مظفر. نشستم و حتی دیگر بخت و اقبال را هم لعن و نفر...
آستانه - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
هر چه دارم را، هر چه دارم و ندارم را فدیه بدهم، راضی می‌شوی؟ اگر بروم توی کتاب‌ها و دست‌نوشته‌ها چه؟ یا میان آلبوم عکس و فایل‌های توی هارد و فلش، بی‌نام، بی‌نشان..