خرید بک لینک

چهقدر گذشته از زمانی که یکروز کامل، بیستوچهار ساعت تمام کتاب خواندم؟ چرا یادم نیست؟ فراموشی گرفتهام؟ میدانم چند باری بوده اما چه بوده و کِی یادم نیست. چه همه چیز را از یاد بردهام؟ تاریخها و روزها و شبهای زندگیام، عمر رفتهام، پخشوپلا شدهاند روی هم. مشت مشت خاطره را انگار ریختهاند روی هم بیحسابوکتاب. دست که میبرم سمت خاطرهای، خاطرهای دیگر باهاش بیرون میآید. مال یکجای دیگر، یکروز و ساعت و تاریخ دیگر. آدمهای مرده، رفته، میآیند و در خاطرهی زندهها شریک میشوند و برای خودشان نقشی چیزی دستوپا میکنند. پیادهرَویهای خیابان انقلاب ناگهان از شریعتی سر در میآورند و بعد کوچهای، خیابانی فرعی میآید و مرا میبرد به فرصت، استاد معین، بخارایی، صابونچی یا اصلا خیابان مرقد. آخ که آخواوخم، هم طعم غم دارد و هم لذت. هر دو را با هم میچشم بهوقتِ آخ و آه.
کِی بود و کجا بود یکبند کتابخواندنم؟ ماندنم؟ رفتنم؟ چرا از یاد بردهام که «من» چه شدم و کجا شدم؟ این دیوانگی و جنون را کجا فریاد بزنم؟

+ نوشته شده در ساعت توسط ابراهیم |

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 22:27

صفحه بندی