قرنطینه - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 6:58
خانه پدری هستم. چیزی نمانده تا زخم بستر بگیرم. یکی دو تا فیلم دانلود کردهام اما حوصله تماشا ندارم. کتاب هم هست همراهم، چندتایی. مانده است توی کیف و میلی نیست به خواندن. گاهی یکی دو موزیک را نیمهکاره میشنوم و بعد بیخیال میشوم. آفتاب هست و باد. گاهی ابر و باران. ساعتها را میپایم تا فردا بشود و شب بشود...
23:15 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 6:58
تاریخ، زمان و ساعت فریز شده است. هر قدر تقویم را نگاه میکنم، ساعت را چک میکنم فرقی نمیکند. همهچیز ثابت مانده است، بیحرکت، سکون مطلق. گمانم این است که فاجعهای رخ داده اما جرات پیگیری ندارم. هراس دارم از پرسیدن. برای اینکه سکته نکنم از هول و هراس بهخودم دلداری میدهم که نه، چیزی نشده، شاید اتفاقی نیفتا...
عزلت - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 6:58
جماعت آمدند نمیدانم برای چه. در را باز کردم و نماندم تا برسند بالا و سلاموعلیک و فلان. رفتم توی اتاق و در را بستم. شب قبل تا حوالی پنج صبح بیدار بودم و تمام روز گیج زده بودم. دراز کشیدم و چشمهایم را بستم. اتاق تاریک بود اما به عادت این ایام صورتم را با دو دست پوشاندم و سه ساعت بعد با صدای زنگ موبایل...
نقش خیال - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
انگار جذام دارم. ماندهام در خانه. جایی ندارم برای رفتن. کسی را ندارم که ببینمش، بنشینم کنارش به حرفزدن، به گفتن، به شنیدن. در خیالم اما با توام.
بیتو - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
بله. من قتل کردهام. مدتی قبل قتل کردهام و مدام به صحنهی جنایت برمیگردم. سرک میکشم به مکانهای مختلفی که مرا به آن لحظه و آن مکان خاص رساند، جایی که قتل در آنجا اتفاق افتاد. مدام مرور میکنم سیر
و هنوز هم میترسم - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
یک، دو، سه، چهار. کمی بعد از چهار بامداد بود که دراز کشیدم روی تخت. سر شب که خواسته بودم آشپزخانهی گندگرفته را رفتوروب کنم، سرم محکم خورده بود به در نیمهباز کابینت. گفتم بفرما. خیر سرم آمدم کار م
این شعر قبلا جور دیگری نبود؟ - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
تا به حال پیش خودتان شرمنده شدهاید؟ پیش خودتان خجالتزده و سرافکنده شدهاید؟ من شدهام. میدانید چه حسی دارد؟ من میدانم. یعنی یکروز صبح دیدم نمیتوانم بایستم رو به آینه و خودم را ورانداز کنم. گو ای
ولی به بخت من امشب سحر نمیآید - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
آرنجم را میگذارم لبهی پنجره و سیگار میکشم. روبهرویم دیواری بلند و سیمانی است. سرد، بدترکیب، دلگیر. دلم خیابان میخواهد. پیادهراه. درخت. گربههای دله و همیشهگرسنه. با خودم میگویم کاش بهانهی بی
در باب مدفوع و باقی قضایا - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
هر روز، حالا نه هر روز اما غالب روزها بوی مدفوع در دماغم میپیچد. دستوبالم آلوده میشود. با دلورودهای که میخواهد بالا بیاید میدوم و دستهایم را با آب و صابون میشویم، میسابم، زیر ناخنها، میان
سالِ بلوا - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
هیچ صدایی نبود. فقط ضرب قطرههای باران روی شاخههای بیبرگ درختها. گاهی هم صدای لغزش لاستیک اتومبیل روی سطح خیس آسفالت که زود هم محو میشد. انگار که توهمی. نشسته بودم روی سکوی سرد و سیمانی و از میان
یادآر - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 11:04
نام من ابراهیم نیست. انتخاب این نام به عنوان صاحب و نویسندهی این وبلاگ پروسهای کمی پیچیده دارد که دانستنش دردی را از کسی دوا نمیکند. هر چه بود شبی بود انگار که قرار شد ابراهیم باشم. نامی جعلی برای
افلاطون - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
اول راهنمایی که بودم ویدیو خریدیم. مارک آیوا. آخرینمدل در نوع خودش که بیلبیلکی مخفی داشت با کلی دکمه که هیچکداممان، هیچوقت نفهمیدیم به چه کار میآیند. بقیه را نمیدانم اما من، گاهگداری بیلبیلک را
پگاه - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
قرصها را کم کردهام. بعد از یکسال و خردهای. قرار است بهمرور قطع شود و خلاص شوم. جلسات رواندرمانی هم رو بهاتمام است. نتیجه داشته است اینها همه؟ بینتیجه نبوده است. همینکه دانستهام چه دیو پدرسو
بیدار شو آرزو - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
ماندم زیر آوار. یکروز تمام. ناامید از یافتن روزنی یا دستی که برای نجاتم دراز شود. ماندم در تاریکی، بیخبری، سکوت، وهم و تشویش و سرانجام مُردم. دیگر در جستوجوی من نباش. بگذار تا ابد مُرده باقی بمانم.
هیس - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
از صدای خسخس سینهام بیدار شدم. نشستم روی تخت و گلویی تازه کردم. نمنم باران بود و سکوت. خوابی که دیده بودم را مرور کردم. مادرم در خواب نگاهم نکرده بود. چرا نگاهم نکرده بود؟ چرا رویاش را برگردانده ب
خود آ - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
وقت خداحافظی دستهای مادرم میلرزید. لبهای من هم. هر دو بغض داشتیم. خواهرکم ایستاده بود دورتر و نگاهمان میکرد. نمیدانستم چه بگویم. دست پر از چروک مادرم را گرفتم در دستم و گفتم خب، دیگه برم. و رفتم.
وال - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
در این بلبشوی بیصاحبی که عالم و آدم گرفتارش هستند، در این یکهفته دهروزِ گذشته، گوشهای بودم و جان میکندم. ذره ذره خودم را میخوردم، میجویدم. انگشت ندامت میگزیدم و ناله و نفرین را، آنقدری را که
خفقان - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
تمام حرفهایی که میماند کنج سینهلختههای خونگرم و لزج
تذکرةالأولیاء - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
مچاله شده بودم زیر دو لایه پتو. صورتم داغ شده بود از شرم و چشمهایم میجوشید. اما سردم بود. مچاله شده بودم از سرما و دم گرفته بودم: خدایا، خدایا، رحم کن. رحم کن خدایا..؛ و میدانستم رحمی نیست، مرحمتی
روزگار دوزخی آقای فلان - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 15:56
کمی مانده به سه بامداد و اینجا روی تخت، قندیل بستهام از سرما و درد دندان پیرم کرده و نمیدانم دقیقا باید چه غلطی کنم. یکماه تمام، بلکه بیشتر است که کنار دستم چند رقم کتاب چیدهام، بلکه شاخ غول را