در این بلبشوی بیصاحبی که عالم و آدم گرفتارش هستند، در این یکهفته دهروزِ گذشته، گوشهای بودم و جان میکندم. ذره ذره خودم را میخوردم، میجویدم. انگشت ندامت میگزیدم و ناله و نفرین را، آنقدری را که بلد شدهام در این سالها، نثار خودم میکردم. گر چه سود و ثمری نداشت اما قبول کنید که آدم در اوج ضعف و استیصال دست به هر حماقتی میزند. سر آخر، وقتی نشسته بودم روی صندلی نمرهی سیزده اتوبوس رویالسفر، میان آدمهایی که خواب بودند و بیدار و در تکانهای اتوبوس که روی جاده و میان مه میلغزید، نرم و آرام تکان میخوردند، وقتی ساعت از دو گذشته بود و خبرهای پرتاب و اصابت موشکها را بیتفاوت و بیهیچ حسی خوانده بودم، وقتی در اوج بیخوابی هزارمین ماشینی را که در مسیر مخالف از پیش چشمم عبور کرده بود را شمرده بودم، وقتی در چنگالهای سیاه و سخت غم فشرده میشدم، وقتی آرزو میکردم زمان متوقف میشد تا بمانم همانجا، میان راه، درست در همان لحظه، خودم را و تمام دار و ندارم را باختم و دیدم هیچام و حتی هیچتر. ذرهای خُرد و بیمقدار که بود و نبودش علیالسویه است. من، برای اولینبار، به معنای واقعی کلمه، تمام شدهام.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی