تاریخ، زمان و ساعت فریز شده است. هر قدر تقویم را نگاه میکنم، ساعت را چک میکنم فرقی نمیکند. همهچیز ثابت مانده است، بیحرکت، سکون مطلق. گمانم این است که فاجعهای رخ داده اما جرات پیگیری ندارم. هراس دارم از پرسیدن. برای اینکه سکته نکنم از هول و هراس بهخودم دلداری میدهم که نه، چیزی نشده، شاید اتفاقی نیفتاده باشد. شاید فاجعه..، شاید رحمی باشد هنوز. شاید رحم شده باشد بر من، بر تو. دست و پا میزنم. درد میکشم و سعی میکنم متلاشی نشوم. در سرم بمبی انگار تیکتاک میکند.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی