وقت خداحافظی دستهای مادرم میلرزید. لبهای من هم. هر دو بغض داشتیم. خواهرکم ایستاده بود دورتر و نگاهمان میکرد. نمیدانستم چه بگویم. دست پر از چروک مادرم را گرفتم در دستم و گفتم خب، دیگه برم. و رفتم. حالا میدانم مادرم، در را که بسته است، ایستاده به گریه. میدانم سرش را بالا گرفته و گفته است خدایا..، همانطور که من در پاگرد تاریک پله ایستادم، صورتم را با دستهایم پوشاندم و اشک ریختم. منتها نمیتوانستم بگویم خدایا..، دهانم قفل شده بود. قفل شده است. دهان من قفل شده است. زبانم نمیچرخد به خواندن خدا.
تذکره: حضراتی که چیزی میپرسید، حرفی میزنید، اگر در پی جوابید آن کادر لعنتی ایمیل یا وبلاگ در کامنتینگ را پر کنید تا بتوانم جواب بدهم. اگر نه که چه مرضی است کامنتگذاشتن؟
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی