تسلیم - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
نکبت که بیافتد به جان و زندگی آدم، دیگر بهضرب و زور هیچ محلول و اسید و شویندهای پاک نمیشود. میچسبد و چنگالهایش را فرو میکند در پوست و گوشت و رگ آدم. فقط میماند که نگاهش کنی، قبولش کنی، بپذیری که هست، هست و میماند با تو تا هستی و نفس میکشی.
قدمهایم را میشمارم - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
بهار شده اما سر بالا نگرفتهام هنوز تا ببینم درختهای دو سوی خیابان مثل هر سال دستهاشان را گره زدهاند بههم، دو باره چتر سبزرنگشان را گشودهاند، دو باره دالانی بهشتی ساختهاند تا آدم درش پرواز کند و خودش را بسپارد به خنکای نسیم بهاری و زمزمهی برگها و بازی نور و نور و نور..
پارچهسرای اخوانِ میم - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
دیروز پسرعمویم را دیدم. کوچکترین پسرِ عموی بزرگِ مرحومم. همان که خانهاش مجمعِ آخر هفتههای فامیل بود. بزرگترها نشسته در پذیرایی بزرگ و نورگیر خانهی عمو و کوچکترها، ما، ویلانِ حیاط و پشتبام و دار
اصلا من میشم سگِ تو - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
تماس گرفتم و جلسات هفتگی اردیبهشت را کنسل کردم. راستش دیشب وقتی با پلکهای نیمهباز سعی میکردم رادیو را خاموش کنم با خودم گفتم چه میشود اگر سهشنبه که شد جلسه را بپیچانم؟ دیدم هیچ. هیچ اتفاق خاصی نم
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم یا چه گهی بخورم که از این شرم خلاص شوم - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
چه احساسی دارم؟ احساس پوکی و پوچی. گاهی که نشستهام و بیکار و بیعارم، که اغلب اوقات اینطور است، با انگشتم دو سه تا تقّه میزنم روی سرم و میبینم که صدا میپیچد در جمجمهام و میگویم پوکه آقا، پوک.
و حالا میدانم - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
گاهی که میخواندم یا میشنیدم انسانی همنوع خودش را بهقتل رسانده است از خودم میپرسیدم کشتن، کشتن یک آدم چه حسّی دارد؟
بسوزانم - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
قلبم مچاله شده است. دوست دارم شب برسد و چشمهایم را ببندم و در سکوت خانه سوگواری کنم. برای تو، برای خودم، برای روزگارم. برای روزگاری که ساختهام و آتشی که برافروختهام.
جُمانه - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
خوابهای هجوی دیدم دیشب. پاره پاره و محو. لابهلای خوابها بیدار میشدم از درد دندان و صدای نالهام در سیاهی شب میپیچید. آخرین دفعه پنجوبیست دقیقه بود که چشم باز کردم. کمی پلک زدم و چرتکه انداختم ک
اوهام - تاریخ: 1398/2/22 ساعت: 9:29
در انتظار معجزه نیستم، فقط اگر دستی باشد تا چراغی هر چند کمفروغ را پیش پایم بگیرد تا راه را بشناسم از بیراهه..
به من نزدیک نشوید - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
سهشنبه، کمی مانده بهظهر که نشسته بودم روی صندلی سیاهرنگ و نگاهم روی زمین بود و بهپاهایی که کوتاه و بلند میشد، با صدایی که از ته چاه بیرون میآمد میگفتم «هنوز بیدار نشدهام. دیشب برای خلاصی از خش
دل بهجا نباشد - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
مردم پخشوپلای خیابانند. به خرید یا تماشای زرقوبرق ویترینها یا کالای فرششدهی دستفروشها در معبر. میگذرم از میانشان و در پسِ قامتهای بهاریشان گُم میشوم.
و من میانِ همهی اینهایم - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
میدانم میشود خیلی کارها را انجام داد یا که هر کار و باری را ترک کرد. میشود خیلی حرفها را بر زبان آورد یا گالهی دهان را بست و سکوت کرد. میشود خیلی راهها را رفت یا که چمباتمه نشست یکگوشه، یککنج. میشود سطربهسطر و صفحهبهصفحه نوشت یا خیره شد بهصفحهی سپیدِ هولناکی که کمکم دهان باز میکند تا آدم را ببلعد. م...
خوک - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
اواخر همینماه وارد چهلسالگی میشوم. خوشحالم؟ نه. غمگینم؟ نه. دچار یکجور کرختی هستم. بیحسّی، تعلیق، واماندگی. بیستساله که بودم خیال میکردم در همچه سنّی صاحب دختر یا پسری هفده، هجدهساله هستم که
سنگ هام - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
نشسته بود و مشغول کوکزدن ملحفهی سپید تا ببر بازیگوش روی پتو را قاب بگیرد. من ولو شده بودم روی زمین و سعی میکردم تا انسان ایرانی را تحلیل جامعهشناسی کنم و نیمنگاهی داشتم به کوکهای منظم و انگشتانی که روی حاشیهی ملحفه میجنبید. فرز و چابک. درست مثل رقّاصهی هندی، توی آن کلیپ دو سهدقیقهای یوتیوب.
و چرا خودم و این موبایلِ شوم و منحوس را سربهنیست نمیکنم تا قومی بهآرامش برسند؟ - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
مصیبت وقتی بخواهد ببارد، از زمین و آسمان میبارد. یکهو و توامان. حتی اگر لش کرده باشی توی خانه و بعد از مدتها کتاب خوانده باشی یکریز، و یادت آمده باشد که ای بابا، میشود همچنان حظ برد از خواندن و خواندن و بیشتر خواندن، دقیقا همانوقت مصیبت، با تعفّن همیشگیاش، با قدمهای نحساش سر میرسد و گه میزند بهخودت ...
زادروز - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
شب نبود و صبح نبود و جهان معلّق مانده بود در سیاهچالهای بیابتدا و بیانتها.
نگاهم منفیست؟ بهجهنم. چه اهمیتی دارد؟ - تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 4:14
حالا فروردین است. فروردین نودوهشت. ده روز اول را سوزاندهام و میدانم باقیاش را هم میسوزانم. سوزاندن که چه عرض کنم، تر میزنم بهزندگیام. عصبیام. میلرزم از خشم. خشم مفرط. چند روز قبل که عمهی بزر
معنای زندگی - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 15:36
همهی آنچه در این ایام نگفتهام این است که لعنت به من، زمانی که زاده شدم، زیستم و از دنیا خواهم رفت.
دشتِ مشوّش - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 18:02
با صدای اذان بیدار میشوم. چراغ اتاق روشن است. گیج و منگ خیره میشوم بهسقف و از خودم میپرسم اینجا کجاست؟
بیدار شدم و انگار چندسال پیرتر - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 18:02
وقتِ دادگاه داشتم. یکّه و تنها رفته بودم و قاضی محکومم کرده بود به حبسی بلندمدّت. گریه میکردم و میپرسیدم آخر چرا؟ به چه جرمی؟ و قاضی و اعوان و انصارش میگفتند کاری است که شده، چارهای نیست. چارهای