پالیز
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
اگر اینهمه دویدنها و بالا و پایین پریدنها و توی سر زدنها برای این بود که بدانم و بفهمم «يَفعَلُ اللهُ ما يَشاءُ بقدرتِهِ وَ يَحكُمُ ما يُريدُ بعِزّتِهِ»، بسیار خب، فهمیدم.
مَبیت
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
عصر خوابیدم. دو ساعت. بیدار که شدم، هوا تاریک بود و بدنم، تمام بدنم، خیسِ عرق. دمنوشِ نمیدانم چه را که مادر، بهقول دولتآبادی، تیار کرده بود، ریختم توی لیوان و تا خنک شود رفتم توی ایوان، بهتماشا. تماشای هیچ که آن پایین، توی محوطه در جریان بود. بیخود و بیجهت یاد خاطرهی دوری افتادم که دخترعمهام با لشکر...
..
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
و از او پرسیدند چگونه بود؟ پاسخ داد: انگار کن گوسفندی را زنده زنده پوست بکَنند..
زندگی
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
هوا بهغایت نیکوست، من اما مغمومم. نشستهام اینجا، رو بهروی بستگانم و میبینم چه پیر و شکسته شدهاند، چه خستهی روزگارند و لا بهلای گفتوگوهاش چهقدر آه میکشند. نشستهام اینجا و میبینم چه خوب میفهممشان، چه بیشتر از قبل میفهممشان.
و آه از پاییز
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
ایستاده بودم انگار و میدیدم خودم را، تکّه تکّه و پخشوپلا، روی زمین، روی فرش. ایستاده بودم و میدیدم که خُرد شدهام و همچنان دست دراز میکنم به سویاش، نومیدانه و مأیوس، که نگهمدار، نگذار بیش از این فرو بیافتم، نگهمدار. میدیدم که دستانش را از هم باز میکند برای در آغوش کشیدنم، میدیدم که دستانش را گرداگردِ...
از سلسله دردهای لاعلاج
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
نزدیک غروب است. اینجا که نشستهام آسمان، بخشی از آسمان پیش چشمم است. دلگیر، تلخ، ماتمزده. خوبیاش این است که ابری نیست، که اگر بود رسما خودم را حلقآویز میکردم.بله. باز درگیر احوالاتی شدهام که بیشک شبم را، یا حتی فرداهایم را زهرمار خواهد کرد، که البته مهم نیست. مهم نیست وقتی کاری از دستم برنمیآید.
شنبههای پیشِ رو
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 3:18
کوه کندهام؟ نه. اما انگار کوه کندهام. از جایم بلند میشوم و سه چهار پنج قدم میروم، خمیده. بعد میایستم و کمکم کمر راست میکنم. توی آیینه، همان آیینهی گرد و کوچک روی دیوار خودم را میبینم و میمانم که باید بهحال خودم بخندم یا گریه کنم. بعد چرخی میزنم و تکیه میدهم بهدیوار و با خودم میگویم: لابد حالا خوابید...
کرشمه
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 10:50
اتاق زیادی شلوغ بود برای کتابخواندن. بند و بساطم را جمع کردم و راهی کتابخانه شدم که خلوت بود و دنج. شروع کردم به خواندن و خواندن که دیدم درد آمد. اول نرم و آهسته، و بعد با قدرت، نفس عمیق کشیدم و چشمانم را بستم، به این امید که بهزودی راهش را میکشد و میرود. اما نرفت. به جایش چنگ زد به ستون فقرات. دست ...
بریکینگ بَد
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
نخوابیدهام که شب بهوقت و مثل آدمیزاد بخوابم. که زُل نزنم به سقفِ مسخرهی بالای سرم، که با موجوداتِ خیالی روی دیوار، با سایهها، حرف نزنم، که صدای عشقبازی همسایهی دیوار بهدیوار روی مُخم نباشد، که چشمهایم را ببندم و برای چند ساعت هم که شده، نباشم. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ساعت 19:45 توسط ابراهیم |
فیجی
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
لقمهی کوچک نان و پنیر توی دستم بود و تیترهای کوچک و بزرگ روزنامهی روی میز را مرور میکردم. بقیه حرف میزدند، هنوز در باب انتخابات. چشم بر نمیداشتم از روزنامه که نگیرندم بهحرف. کمی بعد، یکی صدایم زد و گفت: یا صبحانه بخور، یا روزنامه بخوان..خشم که لایه لایه جمع شود روی هم، یکجایی میزند بیرون، درست مثل گ...
فردوس
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
میخواستم شرح دهم، میخواستم از آن سه چهار پنج دقیقهی کوتاه بگویم که دراز کشیده بودم توی اتاق و تازه داشت باورم میشد که خواب و خیال نیست..، میخواستم شرح دهم و بنویسم اما دیدم نمیتوانم، توانش را ندارم. پس میگذارم بماند گوشهی ذهنم، قلبم، تا ابد. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۰۱ساعت 18:51 توسط ابراهیم |
ای خاطرهات مونس
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
هوا خوش است. ایستادهام توی کوچهی خلوت و تاریک، نیمهتاریک، و نگاهم به آسمان است. مثل همهی اینجور وقتها، افتادهام به مرور روزهای رفته، روزها که نه، سالهای رفته. مستی و سرخوشی بعدازظهر هنوز توی سرم است و غمی دلنشین در سینه دارم. دوست ندارم صبح شود، دلم نمیخواهد زمان بگذرد. کاش امشب، مثل عکسی
نه نه، من این یقین را باور نمیکنم*
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
صندلی کنار دیوار میطلبید که آدم شق و رق بنشیند، خیلی صاف و اتو کشیده. من اما لم داده بودم، نه که دست خودم باشد، وا رفته بودم و نمیدانستم خوابم یا بیدار. باد خنک مینشست روی صورتم، آشپزخانه پیش رویام بود و میدیدم ایشان ایستاده است آنجا، مقابل اجاق و در کار دمکردن چای. میدیدم گاهی بر میگردد و
..
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
میگوید فراموشم نکن. میگوید آن زمانی من واقعا مردهام که در شیشهی اتوبوس، موقع گذر از کنار فراز و نشیب تپههای سبز و با تجدید یادی از شوق همیشگیات از دیدار تپهی بچهها، به یاد من نیفتی، مرا سر تپه در بازی بچهها شرکت ندهی، که من یار ناپیدائی در دل تو نباشم..سبز پریپرویز دوایی
فارست گامپ
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
کتاب کوچکی که چند دقیقه قبل تمامش کرده بودم هنوز توی دستم بود. باد دلچسب و خنکی در واگن مترو جریان داشت. خلوت بود. یاد سالها قبل افتادم که مترو هنوز بهعنوان وسیلهی حمل و نقل عمومی بهشمار نمیرفت، هنوز همهگیر نشده بود و حسابی خلوت و تمیز شیک بود. شنبه صبح بهقصد تعلیم و تعلّم و پنجشنبه غروب ب
استیکر
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
ساندویچ آماده توی دستم بود و از پایین پارک میآمدم رو به بالا. میآمدم و سرک میکشیدم. از دور، از فاصلهی سی چهل متری، میدیدم که خورشید روی نیمکت آرام گرفته است و رنگ میپراکنَد. خوشبختترین مردِ روزگار بودم. + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۰۶ساعت 6:42 توسط ابراهیم |
فصلِ آخر
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 1:02
آفتاب اوایلِ خردادِ داغی بود. چند دقیقه بیروننشستن از سایه یعنی بالارفتن تصاعدی دمای بدن. باد خوبی میوزید اما. نیمکتِ سایهروشنی پیدا کرده بودیم و نشسته بودیم رو به آفتاب، رو به باد، که میوزید و شاخههای درختهای پُرشمار را میرقصاند. دستانم را از هم باز کرده بودم، مثل صلیب، روی پشتی نیمکت. گاهی