عصر خوابیدم. دو ساعت. بیدار که شدم، هوا تاریک بود و بدنم، تمام بدنم، خیسِ عرق. دمنوشِ نمیدانم چه را که مادر، بهقول دولتآبادی، تیار کرده بود، ریختم توی لیوان و تا خنک شود رفتم توی ایوان، بهتماشا. تماشای هیچ که آن پایین، توی محوطه در جریان بود. بیخود و بیجهت یاد خاطرهی دوری افتادم که دخترعمهام با لشکر بچههایش میهمانمان بود و دختر کوچکش را شیر میداد و خیال کرده بود در کارِ دیدزدنِ آن صحنهی کذایی هستم. دبیرستان نمیرفتم هنوز. با پسرش، رضا، که همسن و سال خودم بود حرف میزدم و دخترعمهی بزرگوار مشکوک شده بود که دارم دید میزنم. با چشم و ابرو و اخ و پیف، جایش را عوض کرده بود و من که تازه فهمیده بودم ماجرا چیست و چرا با اخم و اکراه نگاهم میکند، بغض کرده بودم. بابت گناه نکردهام، بابت غلطی که نکرده و بهخاطرش متهم شده بودم، بغض آمده و خرخرهام را چسبیده بود..
کاش سرم خالی شود از یاد و خاطره و فکر و آرزو و هر چه اصلا.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی