اواخر همینماه وارد چهلسالگی میشوم. خوشحالم؟ نه. غمگینم؟ نه. دچار یکجور کرختی هستم. بیحسّی، تعلیق، واماندگی. بیستساله که بودم خیال میکردم در همچه سنّی صاحب دختر یا پسری هفده، هجدهساله هستم که مدام توی سروکلّهی هم میزنیم و عشقمان این است که بقیه را بپیچانیم و برویم دنبال تفریحات پدرفرزندی، اما بهجایش دستبهتنبان نشستهام تو خانه و بهتخممرغهایی که لمباندهام فکر میکنم و اینکه هنگام تحویل سال، مثل سال قبل، روی دوچرخه باشم و در حال رکابزدن یا بروم زیر پتو و کپه کنم و صبح که شد، بنشینم روی تشک و بگویم: سلام سال نودوهشت، سلام و زهرمار.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی