معمولا توجهی نمیکنم به نام فیلمهایی که میبینم. تلاش نمیکنم تا نامشان را بهخاطر بسپارم. راستش تلاش هم اگر کنم فایده ندارد. فراموشم میشود. پس دکمهی پِلِی را لمس میکنم و مینشینم بهتماشا. بعد، فیلم که تمام شد، برای من میشود آن فیلمی که دو تا آدمکُش دَرَش بازی میکردند و آخرش یکی از آنها خودش را از بالای برج پایین انداخت. یا مثلا آن فیلم دیگر که بازیگر مردش وسواس یا نمیدانم چه مرضی داشت و روی پیادهراه جور خاصی راه میرفت و در رستوران از قاشق و چنگال پلاستیکی استفاده میکرد. یا مثلا این آخری، فیلمی که در آن دختری کارآموزِ آرایشگاه بود و کم حرف میزد. آرام و ساده بود. بستنی خیلی دوست داشت و هی میگفت «وی..» که نگاه آخرش به دوربین، به من، قلبم را خراش داد و زار زدم.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی