خرید بک لینک

معمولا توجهی نمیکنم به نام فیلمهایی که میبینم. تلاش نمیکنم تا نامشان را بهخاطر بسپارم. راستش تلاش هم اگر کنم فایده ندارد. فراموشم میشود. پس دکمهی پِلِی را لمس میکنم و مینشینم بهتماشا. بعد، فیلم که تمام شد، برای من میشود آن فیلمی که دو تا آدمکُش دَرَش بازی میکردند و آخرش یکی از آنها خودش را از بالای برج پایین انداخت. یا مثلا آن فیلم دیگر که بازیگر مردش وسواس یا نمیدانم چه مرضی داشت و روی پیادهراه جور خاصی راه میرفت و در رستوران از قاشق و چنگال پلاستیکی استفاده میکرد. یا مثلا این آخری، فیلمی که در آن دختری کارآموزِ آرایشگاه بود و کم حرف میزد. آرام و ساده بود. بستنی خیلی دوست داشت و هی میگفت «وی..» که نگاه آخرش به دوربین، به من، قلبم را خراش داد و زار زدم.

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 12:45

صفحه بندی