خرید بک لینک

مردی ایستاده فریاد میزد: «آدمی، آدمی، آدمی..، بهراستی که آدمیان بر سه گروهاند. بدبختها، بدبختترها، و بدبختترینها.» و رهگذرانِ خسته را یکایک خطاب کرده میپرسید: «تو، تو از کدامین گروهی؟» و من از روزنِ چشمهایش در انتهای یأسآلودِ جهان، درختِ خشکیدهای را دیدم که طنابی بر آن آونگ بود...*
هزارشب گذشته است انگار از آن شبی که خوابزده بودم و آوارِ خانه شده بودم و اندکی مانده بود تا نالهی خزیدنِ مارگونهی قطارِ چهارونیمِ پیشازطلوع روی ریلهای زنگزده. هزار شب نه، هزارسال گذشته است انگار و آوارِ خانهام و دیگر دلنگرانِ نرسیدن بهقطار نیستم، که قطارهای من دیروقتیست رفتهاند و مرا جا گذاشتهاند. دیگر شمارشگرِ همیشهمغمومِ ایستگاههای غبارگرفتهی بینراه نیستم از پسِ شیشههای چرب و کثیف و بخارآلود. دیگر تماشاگرِ بُغضبرلب و خاموشِ سگانِ لاغرِ لاشهخوار در انبوه زبالههای بیابانهای بیانتها نیستم. دیگر برای فرار از همصحبتی با دیگران، مسافرانِ دهانجنبانِ دریدهچشم، پلک نمیبندم که یعنی رهگذرِ دالانهای بیسروته خوابهای آشفتهام. دیگر نمیدَوَم برای رسیدن، نمیدَوَم برای گریختن. حالا فقط میایستم و چشم میدوزم به افقِ تاریکِ ناکجا. به دوردستترین سیاهیهای دنیای وهمآلودی که گردابوار احاطهام کرده است و میبلعدم.

* رُمادی. آرش جواهری. نشر چشمه

برچسب: نویسنده: کوروش جلالی تاريخ: پنجشنبه 6 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:04

صفحه بندی